تبليغاتX
وبلاگ بچه های خوزستان
 
 
 
 
 

  کویر
ابجی (مهسا)
عشق+عشق
بچه های دز
الهام
اقا گل
فرخ
تنها ترين نيما
"آبادان برزیلته "
سفـــــــینه ی دوستی
یک دانشجوی آزاد
بچه هاي آسماني
شوشترسیتی
اهواز 20
ملودی
فاطیما
ABADAN4ALL
روزگار دریا
nancy ajram
نینی کوچولوی بلاگر
آدمک ها
جكيده بلاگ

 
 
 
 
 

خرداد 1387
 
اردیبهشت 1387
 
فروردین 1387
 
اسفند 1386
 
بهمن 1386
 
دی 1386
 
آذر 1386
 
آبان 1386
 
مهر 1386
 
شهریور 1386
 
مرداد 1386
 
تیر 1386
 
خرداد 1386
 
اردیبهشت 1386
 
فروردین 1386
 
اسفند 1385
 
بهمن 1385
 
دی 1385
 
آذر 1385
 
مهر 1385
 
شهریور 1385
 
مرداد 1385
 
تیر 1385
 
خرداد 1385
 
اردیبهشت 1385
 
فروردین 1385
 
اسفند 1384
 
بهمن 1384
 
آذر 1384
 
آبان 1384
 
مهر 1384
 
شهریور 1384
 
مرداد 1384
 
تیر 1384
 
خرداد 1384
 
اردیبهشت 1384
 
فروردین 1384
 
اسفند 1383
 
بهمن 1383
 
دی 1383
 
آذر 1383
 

 
 
 
 
 

 

Click here to join blogfa group

 

 

  وبلاگ بچه های خوزستان

 

 
 
 
 
   

دارم مي رم
رو سنگ قبرم ننويس
اسمم چي بود يا کي بود
قاصدکا خبر ندن
عاشق تو يکي بودم
به پونه ها بگو واسم
گريه و زاري نکنن
ماهي هاي تو تنگ فقط
دريا رو نقاشي کنن
رنگ مشکي غمو
رو دوش ابرا نبينم
چيه همش هي مي بارن
الهي که من بميرم
آخه مگه کجا مي رم؟
همين ورا به يه سفر
خورشيد خانوم خوب مي دونه
قبلا بهش دادم خبر
دسته گل رو قبرمو
به گلدونش پس بديد
به خاطر منم شده
به زندگيش نفس بديد
مي خوام که کوله بارمو
رو شونه عشق بزارم
دارم مي رم ولي بدون
به جون تو دوست دارم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت10:48 توسطرضا| 

گفت : من هفت تا شوهر دارم

دست نوشته هاي يك كارمند سازمان ملل در مشهد

 

بالاي سر در ساختمان محل كار ما تابلوي ””UN”” نصب شده بود.

بر اساس اين گزارش به نقل از هفت تير؛ نويسنده در ادامه مطلبي ذيل عنوان "دست نوشته هاي يك كارمند سازمان ملل در مشهد" مي نويسد: بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخيص پناهندگان واقعي تحت كنوانسيون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبيعي است كه اسم ””UN”” و سازمان ملل خيلي دهن پر كن است. خيلي ها فكر مي كردند ما آنجا نشسته ايم تا صلح جهاني را تأمين كنيم.


از بيرون، همه فكر مي كردند داخل آن ساختمان چه خبر است. اين كه هزاران افغاني به زحمت از كله سحر مي آيند و صف مي كشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگيرند و به داخل بيايند نيز مضاف بر آن شده بود افغانها فكر مي كردند بعد از داخل شدن پذيرايي مفصلي مي شوند و از آنها پرسيده مي شود چه مشكلي دارند حتما بعدش مي آيند و از هزار مشكل خود در ايران صحبت مي كنند و بعد از آنها پرسيده مي شود كه كجاي دنيا مي خواهند بروند حتما آنها مي گويند ژنو .بعد ما دست مي زنيم و يك خدمتكار با سيني وارد مي شود كه داخل سيني يك بليط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .

همكارها و دوست هاي وزارت كشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنين وطن فروش نگاه مي كردند كه مي خواهند كشور را ايران افغاني كنند. طبق قوانين كنوانسيون ۱۹۵۱ كساني كه مي خواهند ادعاي پناهندگي كنند حتماً بايد در كشوري خارج از محل زندگي خود اين درخواست را بدهند و بسيار طبيعي است كه هيچ ايراني در داخل خاك ايران نميتواند به دفتر UNHCR مراجعه كند و تقاضاي پناهندگي بدهد.


يك روز صبح زود كه رفته بودم صلح جهاني را تأمين كنم متوجه شدم كسي كه به داخل اتاق مصاحبه آمده يك دختر جوان است كه با چادر روي خود را سخت گرفته و سر خود را به زير انداخته است. خيلي از زنان افغاني وقتي به داخل مي آمدند، به همين حال مي آمدند و مي پرسيدند كدام يك از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورين وزارت كشور اعتماد نداشند. از همكارم خواستم بيرون برود .


برايش توضيح دادم كه هرگونه اطلاعي كه او به ما بدهد كاملاً محفوظ مي ماند و در پرونده هاي سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هيچ استفاده اي از آن نمي شود. با متانت و آرامش و با احترام كامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خيلي راحت چادر را از سرش برداشت. روسري سرش بود. خيلي جوان بود ولي دور چشمانش كبودي مي زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحاني ها نمي خورد. حدس زدم بايد از فارس هاي كابل باشد. اسمش را پرسيدم. اگر شروع به صحبت مي كرد مي توانستم بفهمم اهل كجاي افغانستان است ولي آرام و شمرده گفت: من كمك مي خواهم. فارسي خودمان را خالص صحبت مي كرد. پرسيدم شما افغاني هستيد؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط براي افغاني ها فعاليت مي كنيم. بفرماييد كه اهل كدام كشور هستيد؟ گفت: ايران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشريف ببريد.


قبلاً هم چنين اتفاقي افتاده بود. ايراني هايي كه فكر مي كردند مأمورين سازمان ملل، كبوترهاي صلح هستند كه هر كدام يك برگ زيتون بر منقار دارند، مي آمدند و از حقوق بشر و غيره شكايت مي كردند. كلي طو ل مي كشيد تا به آنها بفهمانيم سازمان ملل آژانس هاي مختلف دارد و ما مأمورين كميسارياي عالي سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستيم و آنها دست آخر بلند مي شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك مي كردند .


با صدايي گرفته گفت : من كمك مي خواهم . با خود گفتم باز اين سناريو قرار است تكرار شود . به صندلي تكيه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگويد . مي گفت و من توضيح مي دادم و او مي رفت . مثل روزهاي ديگر . گفت : من مي خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهيد . با لحن تمسخر آميز گفتم : خوب به دادگاه خانواده برويد و درخواست كمك كنيد . گفت : شوهرم افغاني است . شروع شد . باز هم يك بدبخت ديگر .


دختران ايراني فقير و بيچاره اي كه در ازاي پرداخت پول به افغاني ها فروخته مي شدند تا مرد افغاني بتواند كارت اقامت بگيرد . رويه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعي و غير رسمي . چون افغاني ها نمي توانند رسمي در ايران ازدواج كنند . شرعي ازدواج مي كنند . قيمتش هم بين يكصدهزار تا يك ميليون تومان است . به راحتي به محله هاي فقير نشين مي روند و دختر مي خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را اين طور حفظ مي كرد كه به شوهر اجازه اقامت مي داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمي دانند با ازدواج با يك افغاني تابعيت ايراني خود را از دست مي دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نيست . برويد و دادخواست بدهيد . دادگاه حكم مي دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج مي كنند .


گفت : نه مي خواهم شما مرا نجات بدهيد . گفتم : ما نمي توانيم . بعد با بي حوصلگي گفتم : خوب . بگو مشكل چيست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادريم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش مي آيد . مي گويد دختر فقط بدبختي به بار مي آورد . اگر پسر بودي مي توانستي كمك خرج من باشي . منظورش از كمك خرج اين است كه مي توانستم برايش مواد ببرم . لااقل بدوك مي شدم و برايش جنس خوب مي آوردم . خلاصه خيلي سر كوفت مي زد . زياد داستان جديدي نبود . نگاهش كردم . مستقيم و خيره به موزاييك جلوي پايش نگاه مي كرد . پاهايش را محكم به هم چسبانده بود ولي پاهايش مي لرزيدند . دست خود را روي پايش گذاشت تا جلوي لرزش را بگيرد . ولي دستهايش هم لرزيدند .


تا اينكه غلام سخي آمد . من فقط مي توانستم كارهاي خانه را بكنم . كسي هم خواستگاري من نمي آمد . ما در محله فقير نشين پشت طلاب زندگي مي كنيم . يك خانه خرابه داريم و مادرم در خانه هاي مردم كار مي كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخي آمد پيش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت : يك ميليون تومان مي خواهم . غلام سخي رفت و فردا با يك بسته ترياك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . ديگر هرچه ترياك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضايت نداد . غلام سخي مهلت خواست و يك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلاي محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اينكه چيز تازه اي نيست . متاسفانه به دليل رويه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم اين اتفاق زياد مي افتد . ما كاري نمي توانيم بكنيم ولي حداقل دادگستري خوب عمل مي كند برويد و دادخواست طلاق بدهيد.


لحظه اي چشم در چشم من دوخت و چيزي نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسيار دور از من مي بيند در حالي كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنيد . گفتم : ما وقت گوش كردن نداريم . بفرماييد . به چشمانم زل زد و با بغضي فرو خورده گفت : بايد گوش كنيد . سيگاري آتش زدم و تكيه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته اي يك شب غلام سخي را مي بينم . گفتم : آخر اين هم شد مشكل ؟ حتما مي رود دنبال پخش مواد . گفت : شايد هم برود ولي اين مشكل من نيست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار مي كنه ؟ گفت : نمي دانم . بيش از حد آرام بود . عصبي شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگي قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را بايد در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نيست جدا شو . اين كه مشكلي نيست . گفت : نمي دانم . گفتم : پس مشكلت چيه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم ...


نمي دانستم چه بايد بگويم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازير شد . لرزش پايش بيشتر شد . سرش را به زير انداخت و ادامه داد . گفت : اوايل فقط مي ترسيدم و گريه مي كردم . از خود غلام سخي هم مي ترسيدم ولي وقتي شبهاي بعد آدمهاي ديگر آمدند نمي توانستم هيچ جيز بگويم يا خفه مي شدم يا خفه ام مي كردند . گفتم : كتكت مي زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغاني هستند ؟ شش تاي ديگر ؟ گفت : اوهوم . ديگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم مي لرزد . گريه به اين تلخي تا به حال نديده بودم . فقط گريه كرد و دستانش مي لرزيدند . گفت : به غلام سخي گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شديم . نفري صد هزار تومان گذاشتيم وسط . خوب آنها هم حقشان را مي خواهند . گفتم : بي رحم بي همه چيز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمي كند .


حالا آمده ام شما براي من كاري بكنيد . تو را به خدا نجاتم بدهيد . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اينكه چيزي بگويم پدرم مرا با كتك انداخت بيرون . مي ترسيد غلام سخي بيايد و پولش را پس بگيرد . غلام سخي مرا مي آورد به خانه و دوباره همان قضايا .… بدبخت شده ام .فقط يك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهيد . بلند شدم. دوست وكيلي داشتم كه درآنجا وكالت مي كرد. با موبايل بهش زنگ زدم وگفتم يك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم مي پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمي تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه مي تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بيرون رفتيم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پيش خود مي گفت كه اين خائنين كم دردسر دارند . حالا زن افغاني را هم با خود بيرون مي برند . به آرامي گفتم كه چادرش را بر سرش بياندازد . وقتي از پله ها مي رفتيم از او پرسيدم صبحانه خورده است يا نه ؟ گفت : كه فقط روزي يك وعده غذا مي خورد . پيشاني اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم
...

نمی دونم بعد خوندن این متن دنیا برای شما چه رنگیه؟ اصلاً رنگی می مونه...

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت2:56 توسطرضا| 

مهرباني

مهرباني را وقتي فهميدم كه ديدم كودكي
در دفتر نقاشيش خورشيد را به رنگ سياه كشيد
تا پدر كارگرش زير آفتاب گرم نسوزد

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت2:42 توسطرضا| 
 
 
 
 
صفحه شخصی

گفتگو با من

تماس با من
بیوگرافی

درجه حرارت دزفول

كمي مرا بشناسيد

 

 

 
 
Powered by KHOOZESTAN